خرید بک لینک

این روزا پرم از حسای متناقض

شغلمو ب شدت دوس دارم و ب شدت ناامیدم ازش

از خودم خوشم میاد عمیقا و همزمان حس بی کفایتی میکنم

احساس خوشبختی میکنم و ناامیدی از شرایط ولم نمیکنه

از قوی بودن خودم متعجب شدم و ب زندگی ای ک برای خودم ساختم شک دارم هنوز

ب طرز تفکری ک دارم و نگاهم ب زندگی افتخار میکنم و میترسم نکنه اشتباه میکنم

ترس ولم نمیکنه

ترس از روزی ک پشیمون شم

ک چرا با خودم و تنها زندگی ای ک دارم همچین کردم

چرا سری ک درد نمیکرده رو دستمال بستم

(البته بهتره بگم چرا سری ک خودش همینجوری درد داشته رو ب درد بیشتری واداشتم:) )

چرا وقتی همه درگیر فرار بودن من بیشتر و بیشتر خودمو غرق کردم

واقعا راه درست چیه؟

زندگی چیه اصن؟

ک چی مثلا؟

ب قول ویل دورانت ، سوالیه ک هرچی بیشتر و بیشتر بهش فک کنی ، بیشتر و بیشتر خل میشی ...

(چقد آدم بودن سخته خدا ... کاش ی گاو سوئیسی بودم و با علف ارگانیکم خوش :) )

.

میدونی ، شایدم سهراب راست میگه

زندگی شستن یک بشقاب است واینا ...

شاید تقصیر بقیه ادماس ک 1 خودمونو بزرگ کردیم و انتظارات مونو از زندگی زیاد

زندگی بوسیدن هر روزه ی لپ و زیر گردن مسعوده(چیزی ک این چن روزه ک آبله مرغون گرفته زیادی دلم براش تنگه)

زندگی بحث و کل کل با مامانه

حموم رفتن باهاش ولو دادن خودمه

حرف زدنای فلسفیمون با باباعه

غیبت کردن با غزاله س

چرت و پرت گفتن با دوستامه

سرکار رفتن و لذت از تک تک خداخیرتون بده های مریضاس

حتی فوش خوردن ازشون و دیدن مرگ و سختی کشیدنشون و همچنان فشردن دستاشونه ...

زندگی

همون آخرهفته هاییه ک کل خانواده جمع میشیم تو آشپزخونه برای ی کتلت درست کردن

زندگی آهنگ گوش کردنامه

کج و معوج گیتار زدنمه

چپه رو تخت دراز کشیدن و کتاب خوندنمه

اینستا چرخیدن و فیلم و سریال دیدنامه

کیک و غذا پختنا و ذوق کردنم از نتیجه و مجبور کردن بقیه ب تعریف ازشه

زندگی همه اون شبایی ه ک زار میزنم و ی وزنه سنگین و رو قلبم حس میکنم و فردا صبحش دوباره وزنه هه سبک میشه

.

منظورت همینا بود دیگه سهراب ن؟ ...

.

.

م.ن: یادت نره دیوونه

حتی ترس و پشیمونی م جزوشه...

.

پ.ن: ب وقت اولین اکسپایری ک از نزدیک چشیدم و تن بی جونی ک موقع ماساژ زیر دستام حس کردم و چشمای باز بی روحی ک بهشون خیره شدم ...

برچسب: نویسنده: آریا پورعلی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 10:54

صفحه بندی